تبليغاتX
امانت در عشق
امانت در عشق
براي دل از تو بريدن تا دلت بخواد بهانه دارم ولي براي بخشيدنت تنها يك دليل ساده دوسستت دارم
سلام و خدا حافظ
نکتهههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می دونین چرا خداحافظی می کنم ؟؟؟؟جای سوال نه؟کسی که با عشق و شوق این وبلاگ رو درست

می کرد حالا چی شد که بای میده

۲ سال پیش به  عشق  پسری که خودش وبلاگ نویس ماهری بود کارم رو شروع کردم تو هر زمینه ای

تخصص داشت  به من اموزش داد اما خودش خدا حافظی کرده دلیل شو نمی دونم

پس وقتی که استادم نیست چه بهانه ای داشته باشم برای نوشتن  یا پست های جدید وقتی که

دوست من برادر من وبلاگ شو شروع به نوشتن کرد من هم شروع می کنم

عجب تابستون قشنگی بود مخصوصا ۴ مرداد

 

 

سلام

 

امید وارم همتون خوب باشید....

امروز اخرین پستم بود

فقط اومدم بگم که این وبلاگ دیگه آپ نمیشه .......

هر چیزی یه روز به آخر میرسه     امروز هم آخرین روز کار این وبلاگ بود.

 

اینجا غریب بودم ولی هیچکی نپرسید از کجاست ؟!!

                                     مسافرم باید برم گریه نکن خدا نخواست.......

خدا حافظ.......

 

|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 2:39 |
نمی دونم
دل سپرده:


وقتي دلتنگي اومد سراغم صحبت از عاشقيه دل نبود


جز گمشدنهاي من تويه تنهايي سهم اين ساده دل نبود



اگه دلبستن من و باور نداري تقصير تو نيست ميدونم


به غم جدايي از تو ميميرم اما نگو دل بكنم كه نميتونم



ميدونم منه ديوونه توي فكر تو نيستم حتي هر از گاهي


به تو نميرسم ميدونم اين حقيقت رو اگر كشيدم آهي



درسته ندیدمت و با تو آشنا نیستم ولي میشناسم تورو


من به تو دلبسته شدم اگه كه گفتم با همه احساسم نرو

چي شد نديده دلبستم، تو كيستي كه من ز عشق مستم


نميخام ز اين دلبستنه بي اجازه بشكني كه خودم شكستم



کاشکی میشد ببینی حال من رو که از بغض گریه ها پرم


نمیدونی اما بخاطر تو موندم که ثابت کنم نگی رهگذرم



حرفی نزدی تو ولی میدونم چشمات میگن تورو نمیخام


من عاشق توام عزیز اما تو میگی که من همیشه تنهام

فکر میکنی فراموشت میکنم از پیشم بري واسه همیشه


اما من به یاد خاطراتت میشینم منتظرت پشت شیشه



راضی به مرگم اگه که لبخند بشینه به لبت از دور شدن


اشتباه نکن میری ز یادم که تا لحظه مرگم هستی با من

اگه موندم، نه بخاطر خودم بلکه بخاطر اینه که تو نشکنی


من ز غم نبودت میمیرم چی میشد تیر خلاص رو بزنی

فک نکن من تورو ساده فراموش میکنم آخه من اسیرم


بارون چشمای من رو نمیبینی اما من غربت یه کویرم

سختيهاي زندگي رو بي حضور چشاي مهربونت نميدوني


كاش بخاطر من كه دوست دارم ميتونستي باهام بموني


کجا برم گمت کنم از خاطراتم که دیگه خاطره ای نمونه


نمیدونم چطور بهت دلبستم که هرشب چشمام گریونه



تکیه به دیوار میزنم هر وقت گریه میکنه یادم هرشب


تو رو ندارم اما خاطراتت میشینه با هزار غصه بر لب

حالا كه حرفاي من سكوتمه بزار اين سكوت من نشكنه


نميخام باز بخاطره عشق نافرجام يه ديوونه بغضي بشكنه



اگه ميبيني از عاشقيم حرفي نميزنم چون دوستت دارم


نميخام بخاطر عشق يه مسافر اشك تويه چشمات بيارم



از اين به بعد تموم حرفام رو توي چاه سكوتم ميريزم


فقط منو ببخش اگه گاهي دلتنگ ميشم با اشكام عزيزم



با خنده تو خنديدم من كه ندوني من با چشمام چه كردم


نديدي اما با چشماي منتظرم دور از چشم تو گريه كردم



باور نكن اگه به دروغ ميخندم كه خواسته من مهم نبود


عاشق هميشتم ولي دلم جز به گناه عاشقي محكوم نبود


تويه خوابه شبونم غير نام تو چيزي بر لب من نيست


سهم من دلتنگيهاي شبونست اگه خواب با من نيست

خاطرات قشنگت پر از سكوتن مث اين اتاق خاموش


نيستي پيشم اما ميدونم كه از ياد توام ميشم فراموش



دست نوشته "دل سپرده" از مسافر غريب جاده...

تقديم به او كه هرگز ندانست من چگونه ام


و به خود انديشيد و رفت از كنارم


حرف دلم رو به او نگفتم


اما گريه كنان دوستش داشتم


من مست چشمان او شدم وقتي اورا ديدم


اما او بي اعتنا و ندانسته مرا تنها گذاشت


روزگاريست در فراق عشق او ميسوزم


شايد كه باز آيد ولي دير


روزي كه من رفته باشم...


|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 1:53 |
عکس
|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 1:47 |

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 1:38 |
گلايه
گلايه
گلايه
بنام خدا
من در ميان يك گله از نامه هاي بوف كور

در ميان واژه هاي خاكي و پر گرد گور

صورت خورشد را گم كرده ام .

آخرين پرواز را درته روياي بيرنگ هنوز

در ميان ذره ي فرسوده فهم شكوه

در صداي خس خس سينه باغ , در تماميت احساس خطر گم

كرده ام .

كنج ديوار هميشه سايه مرده ي نور

طرح كابوس شبانه روي پرده هاي تار

پرچم تسليم خواب روي ضربه هاي ساز

مزند چادر به اندام شكفتن ته آب .

من در ميان نفس خسته باغ ,در شكست ناگهان پرده ي آبي

خواب تنه ي ترانه را زير خروار جنون گم كرده ام .

من مدفون اين دقايقم .

گرد تنهايي هر شب مينشيند بر تمام خاطرم .

من مرده ام , سرد و هياهو هاي من در زير خاكستر قرن جا

مانده است.

من مرده ام در درد هميشه سايه ي گوشه خواب .

من مرده ام و هم گلايه ام .

در شب طولاني و سيطره اش بر اشك خواب

مرگ بر گلايه ام از شب تار

ميزند فرياد . ديگر خاموش رسم سنگين شبانه بر تن نحيف

روز هم چنان ميماند .
بنام خدا
من در ميان يك گله از نامه هاي بوف كور

در ميان واژه هاي خاكي و پر گرد گور

صورت خورشد را گم كرده ام .

آخرين پرواز را درته روياي بيرنگ هنوز

در ميان ذره ي فرسوده فهم شكوه

در صداي خس خس سينه باغ , در تماميت احساس خطر گم

كرده ام .

كنج ديوار هميشه سايه مرده ي نور

طرح كابوس شبانه روي پرده هاي تار

پرچم تسليم خواب روي ضربه هاي ساز

مزند چادر به اندام شكفتن ته آب .

من در ميان نفس خسته باغ ,در شكست ناگهان پرده ي آبي

خواب تنه ي ترانه را زير خروار جنون گم كرده ام .

من مدفون اين دقايقم .

گرد تنهايي هر شب مينشيند بر تمام خاطرم .

من مرده ام , سرد و هياهو هاي من در زير خاكستر قرن جا

مانده است.

من مرده ام در درد هميشه سايه ي گوشه خواب .

من مرده ام و هم گلايه ام .

در شب طولاني و سيطره اش بر اشك خواب

مرگ بر گلايه ام از شب تار

ميزند فرياد . ديگر خاموش رسم سنگين شبانه بر تن نحيف

روز هم چنان ميماند .
|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 1:26 |
دل عاشق
 

دل عاشق . . .

 

دل عاشق هم موجود غریبی است. این عضله مرتجع کوچک از اعماق دریاها و

 

 قلب کوهساران و سقف بلورین آسمان ها مبهم تر و اسرار آمیزتر است. آن

 

 روز که معمار چیره دست خلقت بنای معماوار وجود را می ساخت شاهکار

 

صنعت و استادی خود را در وجود کوچک دل عاشق به ظهور آورد.

 

دل عاشق از سپیده بامدادی با صفاتر است ولی کوچک ترین غبار کدورتی

 

صفایش را درهم می شکند. دل عاشق گاهی در مقابل طوفان اندوه چون کوه

 

ثابت و پافشار است و زمانی با اندک نسیم مخالفی چون سیم سازی که با

 

گوشمال نوازنده ی هنرمندی آشنا شده باشد می لرزید.

 

گاه گردن تکبر می افزاید و سر بی نیازی در دامن آسمان می نهد ولی در

 

مقابل یک نگاه جانسوز چون قصری که در را صاعقه خانمان سوزی قرار گیرد

 

درهم شکسته می شود و به خاک می افتد آنگاه ضبحه و التماس می کند.

 

دل عاشق چون رعد می غرد، چون ابر می گرید، چون گل می خندد،

 

اگر خلقتی از صفای سپیده دم و لطافت شبنم و طراوت بهار و احساس

 

گل وسوسه زندگی دل شمع ترکیب شود شاید موجودی شبیه بدل

 

عاشق باشد

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 12:16 |
قلب شکسته من

اين نامه ز من كه از تو دورم

 

خاموش، چو راه بي عبورم

 

بي تُست مرا جهان فراموش

 

در سينه من، فغان خاموش

 

خواهم همه با تو راز گفتن

 

درد دل خسته، باز گفتن

 

صد قصه كنم ز آشنايي

 

بس گريه ز تلخي جدايي

 

از حال دلم تو را خبر نيست

 

دل از دل من شكسته تر نيست

 

 

از يار جدا شدن چه سخت است

 

اين بازي تلخ سرنوشت است

 

من نايم و تو مرا نوايي

 

تو جان مني، ولي جدايي

 

بي لذت روح، تن چه ارزد؟

 

با دوري تو، وطن چه ارزد؟

 

بي همنفسان، نفس چه باشد؟

 

بلبل چو رود، قفس چه باشد؟

 

در جان مني، ميان جاني

 

هر جا نگرم، تو در مياني

 

در باغ، تويي كه دلپذير است

 

در ماه، تويي كه بي نظير است

 

در لاله تويي كه دل ربايد

 

در غنچه تويي كه دل گشايد

 

در خنده هر فلق تويي تو

 

در سرخي هر شفق تويي تو

 

در حلقه گفتگو تو هستي

 

در پرده آرزو تو هستي

 

 

اين درد فراق، كِي سر آيد؟

 

ماه تو ز ابر، كي بر آيد؟

 

 

از زحمت صبر در فغانم

 

صبري پس از اين نمي توانم

 

تا چند كشم ز صبر، خواري

 

مُردم ز فريب بردباري

 

در راه اُميد ز بس دويدم

 

ديگر ز اُميد نا اُميدم

 

تو شمعي و بي تو شب خموش است

 

بي صبح، شبم سياه پوش است

 

يك شب كه تو را به خواب ديدم

 

در ظلمتم، آفتاب ديدم

 

ماييم و دو چشم پر ستاره

 

تا ماه ز ره رسد دوباره

 

رفت از تن من توان پرواز

 

ترسم كه دگر نبينمت باز

 

تا روي تو در برابرم نيست

 

ديدار دوباره باورم نيست

 

آنان كه غم مرا نديدند

 

ديوار، ميان ما كشيدند

 

در سينه دگر مرا نفس نيست

 

اين رنج كه ديده ايم بس نيست؟

 

 

كي سرو جدا ز بوستان بود؟

 

كي شاخه ز گل جدا توان بود؟

 

 

 

تو سرو مني، به باغ برگرد

 

بنگر كه غمت به ما چه ها كرد

 

كي بي تو برآرم اين نفس را؟

 

اي كاش كه بشكنم قفس را

 

گر بي تو به طرف باغ بودم

 

دل مرده و بي دماغ بودم

 

ما رال به مصيبت آشنا كرد

 

دستي كه تو را ز ما جدا كرد

 

راهم به فضاي باغ، بسته است

 

در كنج قفس پرم شكسته است

 

هرگه كه رسد پيامت از دور

 

ريزد به شب سياه من نور

 

باور نشود مرا كه دوري

 

چون پرتو ماه، در حضوري

 

بانگ تو كه در فضاي سيم است

 

بر آتش خاطرم نسيم است

 

اما چه كنم به وقت بدرود

 

 

 

پيچَد به فضاي سينه ام دود

 

تو خسته و خسته تر منم من

 

 

تو دلخوش و دربدر منم من

 

اي راحت جان دردمندم

 

بگذار كه لب فرو ببندم

 

 

با حالت گريه نامه بستم

 

در حال جنون قلم شكستم

 

 

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 12:10 |
he

مرا ببخش! از این جرم بزرگ که عاشقی است و جنایات به مکافات آن رخ می دهند، چشم بپوشان. اگر

 

 به تو عزیزم خطاب کردم، تعجب نکن، خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش برخورد می کنند

. تعارضات زمان آنها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ای طبیعی را در

 خودشان خاموش می کنند. اما من غیر از آنها و همه مردم هستم. هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت

 

 به من داده، من به قلبم بخشیده ام و حالا می خواهم این قلب ناشناس و متلاطم خود را از انزوای

 

 خویش به تو تقدیم کنم و این خیال مدت هاست که که ذهن مرا تسخیر کرده است.

 

می دانی آرزویم چیست؟ می خواهم رنگ سرخی شده و روی گونه های تو جای بگیرم یا رنگ سیاهی

 

 شده، روی زلف تو بنشینم و یا رنگ آسمانی گشته و در میان چشمان زیبایت جا بگیرم.

 

من یک غربت نشین تنها، یک نویسنده عاشق گمنام هستم که همه چیز من با دیگران متفاوت و تمام

 

 

 اراده من با خیال غریب نواز تو، که با مهربانی و خنده بر من عمر دوباره می دهد، متناسب است.

 

این را بدان که خیلی بهتر از تصورت عمل خواهم کرد و دنیا را به پایت خواهم ریخت و مطمئن باش هیچ

 

 کسی به اندازه من به تو عشق نمی ورزد. اما هیهات که بخت من و بیگانگی تو با عشق من، امید

 

 نوازش تو را به من نمی دهد. آن جا در اعماق تاریکی خیال و گذشته است و من به جای تماشا کردن

 

 سرنوشت نامساعد خود، چشم به چهره دلربای تو دوخته ام که شاید مرا دریابی.

 

 

 

 

 

و آه که تو مرا هرگز در نیافتی.

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 12:7 |

به تو دلبسته شدم ...

به تو دلبسته شدم
از همان روز که قاموس زمان
چله از قلب فرو مرده من باز گشود
به تو عادت کردم
چون دم و باز دمم
که همه عمر مکرر شده است
و نمیدانم من
ونمیدانیم ما
که چه تعداد نفس
در همه عمر دراز
رفته در کام فرو
گاه حتی ز تو آزرده شدم
تو گل وحشی دشت
من یکی مست تماشای رخت
وه که پیکان نظر بازی تو
خوش فرو هشت
در این قلب ستمدیده من
و من واله تو
به عبث در هوس چیدن تو
دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو
تا تو را در کشم اندر تن خود
آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم
ساقه ناب گل وحشی دشت
خار خود می خلد اندر تن من
آری ای آبی نیلوفریم
من همان شبپره ام
که شبی راز غم عشق تو را
با یکی شمع نهادم به میان
شمع نالید ز شب تا دل صبح
و شرر بر تن زارم بفکند
و کنون باز منم شب پره سوخته پر
و سحر نزدیک است
لیک اینبار دگر می دانم
و تو هم می دانی
عمر یک شب پره شب تا سحر است
پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم
تا نظر بر سحر مرگ نشان آویزم
لیک ای چشمه زیبایی و نور
بر بلندای افق
گر گذر کرد دلت
یاد این عاشق پر سوخته کن
که تو را دید شبی
و
   شبی رفت ز یاد   



پرواز قلب من

 

مرور می کند تو را تمام شعرهای من

 

دلم گرفته خوب من، بیا تو باش جای من

 

شکایتی می کنم ز دست چشم های تو

 

گناه اگر تو کرده ای به پای چشم های من

 

بیا برای خاطرم، مرا به نام من بخوان

 

بگو همیشه با منی، عزیز لحظه های من

 

نمی روم ز خاطرت، نمی روی ز خاطرم

 

گرفته رنگ و بوی تو دوباره شعرهای من

 

************************************************************

 

 

برای به تو رسیدن از ستاره ها گذشتم صد دفعه شکستم.....

 

 

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 12:5 |
به تو دلبسته شدم......
به تو دلبسته شدم


از همان روز که قاموس زمان


چله از قلب فرو مرده من باز گشود


به تو عادت کردم


چون دم و باز دمم


که همه عمر مکرر شده است


و نمیدانم من


ونمیدانیم ما


که چه تعداد نفس


در همه عمر دراز


رفته در کام فرو


گاه حتی ز تو آزرده شدم


تو گل وحشی دشت


من یکی مست تماشای رخت


وه که پیکان نظر بازی تو


خوش فرو هشت


در این قلب ستمدیده من


و من واله تو


به عبث در هوس چیدن تو


دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو


تا تو را در کشم اندر تن خود


آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم


ساقه ناب گل وحشی دشت


خار خود می خلد اندر تن من


آری ای آبی نیلوفریم


من همان شبپره ام


که شبی راز غم عشق تو را


با یکی شمع نهادم به میان


شمع نالید ز شب تا دل صبح


و شرر بر تن زارم بفکند


و کنون باز منم شب پره سوخته پر


و سحر نزدیک است


لیک اینبار دگر می دانم


و تو هم می دانی


عمر یک شب پره شب تا سحر است


پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم


تا نظر بر سحر مرگ نشان آویزم


لیک ای چشمه زیبایی و نور


بر بلندای افق


گر گذر کرد دلت


یاد این عاشق پر سوخته کن


که تو را دید شبی


و
   شبی رفت ز یاد 

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 12:0 |

ParsTheme

template id : music template name : music green

amanatdareshgh

باران

http://amanatdareshgh.blogfa.com

امانت در عشق

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت براي دل از تو بريدن تا دلت بخواد بهانه دارم ولي براي بخشيدنت تنها يك دليل ساده دوسستت دارم Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.